در سوگ پدری دلسوز انقلاب و اسلام
101 بازدید
تاریخ ارائه : 1/15/2012 2:16:00 PM
موضوع: اخلاق و عرفان

روز دوازدهم دیماه پدری مهربان، انقلابی ومتعهد را از دست دادم که خاطرات او عجین است باشهید وشهادت. جهت شادی روح آن مرحوم به نقل خاطره ای می پردازم که از بنده خواسته بود تازنده است برای کسی نقل نکنم.در  سفرزیارتی به کربلای معلا که در سال 86 انجام شد ، صبح که به کربلا رسیدیم قبل از اذان صبح به حرم مطهر مشرف شدیم . روبروی حرم مطهر سید الشهدا به همراه پدرم زیارت جامعه کبیره را شروع کردم . او در کنارم بود و گوش می کرد و مدام از چشمانش اشک می ریخت ، گاه صدای ناله او خیلی بلند می شد اما خودش را کنترل می کرد ، من خیلی به او نگاه نمی کردم ، مشغول خواندن زیارت بودم . برای یک لحظه متوجه او شدم، حالش مناسب نبود ، ولی دعا را ادامه دادم تا تمام شد . بعد از زیارت به اتفاق هم نماز صبح را هم اقامه کردیم . بنده عرض کردم ظاهراً حال شما خوب نیست ؟ او با بغضی در گلو و اشک ریزان از صحنه عجیبی که دیده  بود گفت . می گوید بنده همچنان که به زیارت گوش می کردم ناگهان از حالی به حالی شدم و گویا دیگر صدای تو و دیگران را نمی شنوم . ناگهان مشاهده کردم تعداد زیادی از رزمندگان اسلام که ظاهراً همه شهید شده اند فوج فوج بر گرد ضریح ابا عبدالله می چرخند و طواف می کنند . محمد علی هم در میان آنهاست . چهره اش بسیار نورانی است . سیمائی بسیار زیبا دارد . محاسنی مشکی و دوست داشتنی دارد . من را که دید از بقیه جدا شد و به طرف من آمد . آنقدر جلو آمد که گرمی بدن او را احساس کردم . او تبسمی ملیح بر لب داشت و من را مورد خطاب قرار داد و گفت : "پدر جان جیب شما ". همین را گفت و رفت . این صحنه از چشمهایم محو شد و خود را در کنار تو یافتم . بعد از این او می گوید : به یاد اشاره محمد علی به جیبم افتادم و دستم را به داخل جیبم گذاشتم . دیدم تربت سید الشهدا در جیبم قرار دارد که خود در آن نگذاشته بودم .