خاطره ای از شهید مخلص محمد علی آخوندی
147 بازدید
تاریخ ارائه : 1/17/2012 11:33:00 AM
موضوع: اخلاق و عرفان

خاطره دوم:  اول راهنمائی روستای حسین آباد سال1357

 بدلیل نبودن مدرسه راهنمائی در منطقه جهت ادامه تحصیل عازم بیرجند شدیم . تا آن روز شهر را ندیده بودیم ، خیابانها ، اتومبیلها ، آسفالت کف خیابان ، شلوغی و ازدحام جمعیت برایمان غیر منتظره و جالب بود . پدرم اتاقی را در قسمت پائین شهر اجاره کرد ودر آن استقرار یافتیم . از همان روز اول کوهی از دلتنگی ها ، بی قراری ها ، و مشکلات به سراغ ما آمد . ما که تا آن لحظه از خانواده جدا نشده بودیم بسرعت دلتنگ و محزون شدیم . در مدرسه ای به نام "مدرسه راهنمائی شوکتی" ثبت نام کرده بودیم . روز اول مدرسه و اولین ساعت ریاضی داشتیم ، معلم ریاضی که چهره ای مصمم و گرفته داشت بر سر کلاس حاضر شد . ظاهرا میخواست سطح معلومات بچه ها را بسنجد ، مسئله ای را مطرح کرد ( که دقیقا به خاطر ندارم )، هیچ کس نتوانست جواب بدهد .پس از گذشت حدود یک ماه از سال تحصیلی مطلع شدیم که مدرسه راهنمائی در همان روستا که سال اول دبستان را گذرانده بودیم- روستای حسین آباد - دائر گردیده . لذا با خوشحالی و برای رهائی از دلتنگی و ناراحتی مجددا به روستا باز گشتیم . در این مدرسه ثبت نام و مشغول تحصیل شدیم . دو نفر معلم داشتیم که یک نفرشان همان معلم اول ابتدائی ما بود . و بسیار زحمتکش و پر تلاش بود . روال رفت و آمد ما به مدرسه نیز همانند گذشته صبح می آمدیم و شب بر می گشتیم ، اما به دلیل افزایش سن، مشکلات گذشته را با آن شدت مزبورنداشتیم . هر چند سرما و یخبندان ، دیر رسیدن ومشکلات دیگر به قوت خود باقی بود . من و برادرم که در عملیات والفجر 3 به شهادت رسید و پسر عمویم که او نیز در شلمچه به شهادت رسید ، سه نفری بودیم که هر روز به اتفاق هم این راه را طی می کردیم . در شهر چیز هائی از انقلاب به گوش ما خورده بود وقتی به روستا آمدیم تقریبا انسانهای آگاهی به انقلاب به شمار می رفتیم . به همین دلیل و به دلیل مشارکت بستگانم در جریانات انقلاب در بیرجند ، بسرعت مسائل انقلاب وارد مدرسه محل تحصیل ما شد . بنده و برادرم شهیدمحمد علی و پسر عمویم شهید محمد حسن و یک نفر دیگر از روستائی به نام سلطانی در بین دانش آموزان مشهور به " خمینی دوست " بودیم . چند نفری هم بی تفاوت و عده زیادی ( حدود 15 نفر ) هم شاهدوست به شمار می رفتند . صحبت های مختلفی بین ما و افراد شاهدوست به صورت روزانه بوجود می آمد و مورد بحث و مذاکره قرار می گرفت . حدود نیمه آبان 1357 پسر عموی دیگرم - که در بیرجند در تظاهرات ضد رژیم ید طولائی داشت-  به نام محمد جواد که او نیز بعدا در عملیات خیبر به شهادت رسید ، تعدادی عکس از امام برای ما فرستاده بود . ما سه نفر تصمیم گرفتیم یکی از عکس های امام را همراه خویش به مدرسه بیاوریم و در کلاس نصب کنیم . تصمیم خطرناکی بود ، لکن ما به خطر آن خیلی آگاهی نداشتیم. هنگام ظهر که همه دانش آموزان جهت صرف نهار به منزل یا جائی دیگر رفتند، ما در کلاس ماندیم ، در تصمیمی 3 نفره قرار شد ابتدا عکس شاه و زنش را که بالای تخته الصاق شده بود، بکنیم و عکس امام را جای آن الصاق کنیم  . دیوار کلاس بلند بود، قد هیچ کدام ما به عکس ها نمی رسید ، نردبانی هم وجود نداشت . محمد علی قد بلندی داشت ، من از همه کو چکتر بودم . من را بلند کردنند تا عکس را بکنم ، و این کار را کردم . و عکس امام را به جای آن بر دیوار الصاق کردم . عکس سیاه و سفید بود ، محاسن امام جو گندمی  و بر بالای عکس نوشته شده بود « فضل الله المجاهدین علی القائدین اجرا عظیما ». عکس شاه و زن او که بر زمین افتاده بود ، محمد علی آنها را پاره کرد . محمد حسن هم گفت:« بهتر است این عکس ها را در چاه توالت بیندازیم» و این کاررا کرد . متاسفانه در همین حین یکی از دانش آموزان دختر، شاهد این صحنه قرار گرفت . عکس امام را در بالا دیوارمشاهده کرد  و اثری از عکس شاه و زنش ندید .ا و با عصبانیت تمام پرسید : «عکس شاهنشاه آریامهر و شهربانو کجاست؟ » ما سه نفر با سادگی تمام وبا همدیگر گفتیم : « پاره کردیم و در چاه توالت ریختیم ». او این جمله را که شنید ، رنگش بر افروخته شد و با شدت تمام گریست و بدون اینکه هیچ سوال و جواب دیگری   ، به طرف روستا دوان دوان حرکت کرد . حدس می زدیم کجا می رود . او به منزل کدخدای خودخوانده روستا و منطقه می رفت . ما که اصلا نمی توانستیم عواقب این کار را در نظر مجسم کنیم . هیچ ترس و دلهره ای به سراغ ما نیامد . حدود ساعت 30/1بعداز ظهر ، هنوز کلاس عصر شروع نشده بود ، بچه ها تقریبا همه بیرون از کلاس جمع شده بودند و از ماجرا اطلاع داشتند . معلم هنوز خبری نداشت ، قرار بود ساعت 2 عصر کلاس ریاضی بر گزار گردد. ما سه نفر که در داخل کلاس بودیم و راجع به امام صحبت می کردیم  از بیرون کلاس اطلاعی نداشتیم . ناگهان یکی از دانش آموزان با صدای بلند فریاد زد :«رئیس پاسگاه با اسلحه و چند سرباز به طرف مدرسه می آیند». وحشت تمام وجود ما را فرا گرفت . سریعاً دست به کار شدیم . پنجره کلاس رو به کوهستان باز میشد. پنجره را باز و شهیدمحمد حسن را به اتفاق چند نفر دیگر بلند کردیم . او داخل پنجره قرار گرفتن ، با همان سرعت خودش را به پائین پرت کرد و فرار کرد . در همین حین رئیس پاسگاه در کلاس را باز کرد ، اسلحه کلت به دستش بود .چند نفر سرباز هم پشت سرش بودند . کدخدای ده و آن دختر دانش آموز هم در حالی که فحش و ناسزا نسبت به ما میگفتند، آنطرف ایستاده بودند . رئیس پاسگاه هیچ کدام ما را نمی شناخت  ابتدا سراغ شهید محمد حسن را که عکسها را در چاه توالت ریخته بود، گرفت . ما هم همه یک صدا گفتیم فرار کرد . پرسید:« از کدام طرف ؟» ما هم سمتی را نشان دادیم که عکس سمت فرار شهیدمحمد حسن بود . او به سربازان که هر کدام اسلحه ای در دست داشتند دستور تعقیب داد و خود و کدخدا و آن دختر دانش آموز نیز به همان طرف دویدند . تقریباً بقیه دانش آموزان نیز به همراه آنان رفتند که شاهد دستگیری مجرم باشند . ما هم پس از پنهان شدن آنها کوله پشتی های خویش را برداشتیم و به دنبال محمد حسن با سرعت تمام دویدیم . او در غاری که محل اسطبل گوسفندان بود پنهان شده بود ، ما هم به او پیوستیم و مخفی شدیم . شب که فرا رسید و کسی سراغ ما نیامد از غار خارج شدیم و به سمت روستا حرکت کردیم . جالب آنکه صبح روز بعد بدون هیچ نگرانی راهی مدرسه شدیم . با ورود به مدرسه متوجه وخامت اوضاع شدیم . دانش آموزان برای مراسم صبحگاهی به صف ایستاده بودند ، رئیس پاسگاه ، کدخدا ، و معلمها و زنانشان و چند نفر دیگر جلوی دانش آموزان با ناراحتی تمام ایستاده بودند . ما که رسیدیم همه نگاهها متوجه ما شد . سریعاً دستگیر شدیم و بدون اینکه چیزی به ما بگویند به دفتر مدرسه هدایت شدیم . ظاهراً رئیس مدرسه که معلم بسیار شریفی بود از رئیس پاسگاه با خواهش و التماس درخواست کرده بود که خود مدرسه دانش آموزان خاطی را مجازات کند و سریعاً عکس شاه را در کلاس نصب نماید و مجدداً به هیچ عنوان چنین حادثه ای در مدرسه اتفاق نیافتد . البته ظاهراً رئیس پاسگاه نیز افاضاتی خطاب به دانش آموزان داشته بود که ما خیلی متوجه محتوای آن نشدیم . دانش آموزان که به کلاس رفتند رئیس مدرسه با توپی پر به سراغ ما آمد و با شماتت زیاد گفت شما باید امروز تنبیه شوید و تعهد کنید که مجدداً دست به چنین کارهائی نزنید . کدخدای ده با پرروئی و سماجت می خواست شاهد تنبیه ما باشد ولی معلم مانع این کار شد و گفت :« جناب "براتی" ضرورتی ندارد . شما مطمئن باشید آنگونه که لازم است این احمق ها را تنبیه می کنم» . ظاهراً او اطمینان پیدا کرد و رفت . معلم "ترکه های" اناری که قبلاً آماده کرده بود وارد دفتر مدرسه کرد و خطاب به چند نفری که آنجا ایستاده بودند گفت طنابی بیاورید و پاهای اینها را ببندید . طناب آوردند و پاهای ما را بستند ، بقیه را از دفتر مدرسه بیرون کرد و شلاق را در دست گرفت و با پیش و پس کردن پاهایش برای شلاق زدن، گارد گرفت . ما سه نفر روی زمین دراز کشیده بودیم ، ناگهان در دفتر مدرسه باز شد ، خانم این آقا معلم بود ، با عصبانیت به شوهرش گفت :« اگر یک شلاق به این بچه ها بزنی، همین امروز باید طلاق من را هم بدهی . من دیگر با تو زندگی نمی کنم ». معلم که از این حرف زنش شوکه شده بود با صدای آهسته گفت :« مگر نمی بینی رئیس پاسگاه چه گفت ؟ و هنوز آقای براتی ( کدخدای محل ) پشت در دفتر است. اگر بفهمد که به وظیفه ام عمل نکرده ام جانم را می گیرد» . خانمش که احساس کرد صحبتش تاثیر گذار بوده با شدت بیشتری گفت : «این چیزها سرم نمی شود ، خود دانی ، اگر حتی یک شلاق هم به این بچه ها بزنی همین امروز از تو جدا می شوم ». آقا معلم که واقعاً کلافه شده  بود، رو به ما کرد و گفت : «بچه ها من به تخت  شلاق می زنم و شماها فریاد بزنید ، وقتی بیرون رفتید بگوئید شدیداً تنبیه شدیم ». ما هم گفتیم : چشم !. او هر چه قدرت داشت به تخت سیمی که در آنجا بود می زد و ما سه نفر هم فریاد و ناله سر می دادیم . بعد از پایان این نمایش ساختگی و برگشت به کلاس، با گریه و آخ و پوف کردنهای متمادی ، اینگونه وانمود کردیم که به شدت تنبیه شده ایم! . وقتی بر روی صندلی نشستم چشمم به بالای دیوار افتاد، مشاهده کردم متاسفانه همان لحظه عکس امام را کنده  و عکس شاه و زنش را مجدداً الصاق کرده اند . البته کسی هم از این جریان بوئی نبرد . شاید همین قضیه باعث شد که در اقداماتمان جدی تر شویم و کارهای دیگر را نیز سر و سامان دهیم . ظاهراً رئیس پاسگاه و کدخدای محل به این نتیجه قطعی رسیده بودند که کاملاً تنبیه شده ایم لذا قدری آسوده خاطر شده بودند . دو روز بعد اقدامی دیگر صورت گرفت . ماجرا از این قرار بود که هنگام ظهر که برای صرف ناهار کنار قنات روستا نشسته بودیم، به فکر ما رسید کاری انجام دهیم . در آن روستا و کنار قنات حمامی از آجر و سیمان ساخته بودندکه آنهم برای ما تازگی داشت . شهیدمحمد علی که نقاش خوبی بود، دست به کار شده و با سنگ تیزی که در دست داشت، روی دیوار حمام که از سیمان تگرگی پوشیده شده بود، عکس روباهی را کشید و در داخل عکس نوشت :« این شاه است» . آنقدر با حساسیت و دقت دیوار را تراشیده بود که از فاصله دور کاملاً مشخص و نمایان بود ، شاید آثارش هنوز هم باقی باشد . این ماجرا نیز به سرعت به گوش کدخدای خود خوانده رسید و او خودش را با سراسیمگی به دفتر مدرسه رساند و موضوع را به اطلاع رئیس مدرسه رساند و سریعاً انگشت اتهام را به سوی ما نشانه رفت . اما معلم با زرنگی گفت هیچ دلیلی برای اینکه این بچه ها چنین کاری کرده باشند وجود ندارد . از این خطر هم به نوعی جان سالم به در بردیم ولی نهضت همچنان ادامه داشت . چند مرتبه با دانش آموزانی که خود را شاهدوست می خواندند و ما را خمینی دوست می نامیدند، درگیری های مفصلی داشتیم . گاه آنها می زدند و ما می خوردیم و گاه ما می زدیم و آنها نوش جان می کردند . شاید همین مسائل باعث شد که مدرسه تا هنگام پیروزی انقلاب تعطیل شد .