شهید محمد علی بنده خالص خدا
70 بازدید
تاریخ ارائه : 9/3/2011 11:42:00 AM
موضوع: جامعه شناسی

خاطره چهارم: شهادت – سال 9/5/ 1362

حدود خرداد ماه 62 بود که مریضی سختی به سراغ بنده آمد که بعداً فهمیدم سرخک است ، به سختی مریض شدم و به تدریج با عنایت الهی بهبودی حاصل شد . اما برادرم محمد علی نیز که با همدیگر در یک اتاق در بیرجند زندگی می کردیم پس از من با شدت بیشتری مریض شد و چند باری هم که او را به بیمارستان بردیم که افاقه نکرد . مریضی او روز به روز شدت می یافت و ما هم کاری نمی توانستیم بکنیم . در همین اثنا گروهی از همرزمان دوره قبل او، عازم جبهه بودند و او هم که از قبل اسم نوشته بود، بدون توجه به این کسالت و مریضی آماده برای اعزام شد . ما که وضعیت او را می دیدیم اصرار می کردیم صبر کند تا بهبودی حاصل شود .اما او با اصرار تمام، تلاش کرد که از این گروه عقب نماند. در هر حال با اصرار خودش او نیز به همراه دیگران عازم شد . بعدا از دوستان همراهش شنیدم که مریض او تا رسیدن به مشهد بیشتر ادامه نداشت و او در مشهد خوب خوب شده بود و هیچ مشکلی نداشت . در هر صورت محمد علی رفت و ما منتظر برگشتنش بودیم که وقتی او آمد ، بنده مجددا اعزام شوم . اما گویا مقدر چیز دیگری بود . یک روز عصر عده ای از سپاه آمدند و خبری ناگوار به ما دادند ،خبر شهادت محمد علی را در عملیات والفجر 3 در منطقه مهران . این واقعه آن چنان شوکی به من وارد کرد که هنوز تحت تاثیر آن هستم . در همان لحظه جهت تشییع جنازه به بیرجند رفتیم . جنازه محمد علی را که دیدم با لباس و پوتین در تابوت خوابیده بود ، ترکش خمپاره به سرش خورده بود و بخشی از صورتش نیز سوخته بود ، بقیه اعضای بدنش سالم بود . مادرم از این داغ به شدت ناراحت و نالان بود ولی پدرم حتی یک قطره هم اشک نریخت .واقعا برای بنده سوال شده بود که چرا این همه آرامش در او وجود دارد ؟ 

او از خوابی برایم گفت که در همان شب 9/5/1362  دیده بود . می گوید در خواب دیدم:" رفته ام جبهه جنگ و قرار است عملیات صورت گیرد که بنده نیز در آن شرکت دارم ، محمدعلی هم با من است و قرار است به سمت دشمن حرکت کنیم . عملیات با رمز یاالله، یاالله، یاالله، شروع شد و بنده به همراه همه رزمندگان که تعداد کثیری بودند و من فقط محمدعلی را در میان آنها می شناختم به سمت دشمن به راه افتادیم . همه رزمندگان لباس رزم داشتند ، کلاه آهنی بر سر ، کوله پشتی بر پشت و هر کسی اسلحه ای بر شانه خویش داشتند ، محمد علی و تعدادی از رزمندگان جلوتر از بقیه حرکت می کردند و بنده وتعدادی دیگر پشت سر آنها در یک صف در حرکت بودیم . خط مقدم دشمن که نزدیک شد محمدعلی که همچنان در صدرصف حرکت می کرد ، رو به عقب برگشت و به طرف من آمد ، جلو آمد و گفت می خواهم با شما خداحافظی کنم . ضمن خداحافظی دوبیت شعر زیر را همچنان که روبروی من ایستاده بود خواند :

هزار و حیف برادرم که نبودی به کربلا                         دمی که علی رفت به رزم قربانگاه

صدای نعره الله اکبر و رمز یاالله                                 نمود ندا ،که تا عرش رفت ناله او

پس خطاب به من گفت :              

ای پدر رفتم ، خداحافظ                                      مرا حلال کنید که رفتم ، ای پدر خداحافظ

سلام مرا برسان به مادر خون جگرم                      بگو دگر مرا نخواهد دید ، پدر خداحافظ

بعد از اینکه اشعار فوق را برای بنده خواند مرا در بغل گرفت و با من خدا حافظی کرد ،سپس از من جدا شد و به راهش ادامه داد .  حمله آغاز شد ، صدای خمپاره و ترکش آنقدر زیاد بود که تا آن روز ، چنان صحنه ای را مشاهده نکرده بودم ، محمد علی همچنان به راهش ادامه داد وبه تدریج وارد زمین دشمن شد ، سپس رفت و رفت تا از دیدگانم محو شد . بعد از آن احساس کردم عملیات تمام شد و دیگر خودم تنها هستم. در این لحظه از طرف جلو، باغی بسیار زیبا برایم نمایان شد ، در میان آن باغ انواع و اقسام گلها ، درخت های کوچک و بزرگ و ... وجود داشت که یک از آنها تنومند و رشید بود و از همه بلند تر بود، کسی که او را نمی دیدم،  خطاب به من گفت :" این درخت تو است ، خوب درختی به ثمر رساندی !." بتدریج این صحنه از جلوی چشمم محو شد و ناگاه خود را در رختخواب خویش یافتم و چون ، خمپاره ، آرپی جی و گلوله های بسیاری می آمد در آن لحظه احساس کردم قلبم آتش گرفته و این کلمات را به صورت مرتب بر زبان جاری داشتم " لا اله الا الله، لا اله الا الله الحلیم الکریم ، لا اله الا الله العلی العظیم ". در این لحظه یقین کردم که محمد علی به شهادت رسید ، سریعا به ذهنم  متبادر شد نذری در درگاه الهی داشته باشم ، که گویا باز هم کسی به من خطاب کرد : این کار را را نکن، و من هم منصرف شدم . اما همان روز بعدازظهر زمانی که رادیو با نواختن مارش نظامی اعلام کرد شب گذشته عملیات والفجر 3 با رمز یا الله برای آزاد سازی مهران آغاز شد ، اطمینان حاصل کردم که محمد علی به شهادت رسید و او یکی از مقربان درگاه الهی است .او می گفت مطمئن هستم سرزمینی که در خواب دیدم سرزمین مهران است و لذا همیشه آرزو داشت روزی به آن منطقه برود و آنجا را ببیند . تا آنکه در سال 1386 توفیقی دست داد و عازم کربلا شدیم و اتفاقا از مسیر مهران این کار صورت گرفت ، کوهها و دشت های منطقه را که مشاهده نمود گفت : لا اله الا الله ، این سرزمین همان جائی است که در خواب دیدم ، گویا خواب نبودم بلکه مرا آوردند به این سرزمین و سپس بردند .